کارکرد های سازنده فلسفه در زندگی

سی، 1375، تاریخ فلسفه یونان 3، فیثاغورس و فیثاغوریان، ترجمه مهدی قوامصفری، تهران، فکر روز. رسالهی فایدون، شرحی است از آخرین ساعات زندگی سقراط است که در همان روز باید جام شوکران را سر بکشد و توسط افلاطون نوشته شده است. وی میگوید مرگ آن هنگام رخ میدهد که روح از تن خاکی جدا میگردد و درنهایت سخن را به آنجا میرساند که در خصوص شناسایی که کار فیلسوف است سخن بگوید، سقراط میگوید که حواس آدمی که از تن است نظیر بینایی و شنوایی که قویترین آنها هستند تنها آدمی را به گمراهی میرسانند و جز فریب دادن چیزی برای آدمی ندارند (برای مثال خطاهای دیدی که انسان به آن مبتلا میشود در صورتی که واقعاً وجود ندارند).

ای بسا برخی از اشکالات آنها وارد باشد و فیلسوف را وادار به تجدید نظر در برخی از آرا و مواضعش کند. تصور این که فکر تشکیل خانواده به عمد، با نقشه ای قبلی، یا بوسیله قدرتی خارجی، بر انسان تحمیل شده به قدری بعید است که حتی زیرک ترین متفکر سوفسطائیان هم نمی تواند از چنین تصوری پشتیبانی نماید. به­تبع این اعتقاد، او با هرآنچه از بیرون به انسان تحمیل می­شود، مخالف است. به عبارت دیگر میتوان گفت:در چنین تعاریفی یا اساسا مراد گوینده از علم صرفا علوم تجربی است و هیچ نوعی آگاهی دیگری را علم قلمداد نمیکند و در نتیجه تنها به فلسفه علوم تجربی معتقد است و یا اینکه مراد او از علم اعم از علوم تجربی و غیر تجربی است، لیکن موضوع بحث خود را تنها علوم تجربی قرار داده است و به فلسفه علوم تجربی قرار داده است و به فلسفه علوم تجربی اکتفا نموده است.در هر صورت چنانکه گذشت اکثر تعریفاتی که در خصوص فلسفه علم مطرح شده است، قابلیت تعمیم به علوم دیگر را نیز دارند.

به علاوه، مسائل فراوان دیگری از این نوع میتوان یافت. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید:فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی. انس با قرآن یک طرف مسئله است، قرآن کلام خداست که ما زمزمه می کنیم مسئله دیگر کلام ما در مناجات با خدا است. پیش از واکاوی نظریهی مُثُل نزد افلاطون که عمدتاً به نوشتههای خود وی و شارحان طراز اولش ارجاع دارد، لازم است تا به حال و هوایی توجه کنیم که افلاطون را به سوی این نظریه سوق داد.

آنچه در اندیشه منتسب به سقراط در باب مرگ اهمیت دارد، مرگ به عنوان روشی برای درک حقیقت است. در فلسفههای الهی گرچه وجود از وجود ناشی میشود، اما چون جهان مشهود، بطور کلی در ذات خویش ممکن است، لذا محتاج موجود مکتفی به ذات و واجب الوجود میباشد.در ادیان توحیدی، مسأله از این نیز فراتر میرود و موجودات گذشته از فقر ذاتی خود، از هر لحاظ مسبوق به عدم هستند و از این جهت وجود آنها ایجاد و آفریده میشود(خلق لا من شیء)و چنین خلقتی وابسته به اراده خداست که با کلمه تکوینی«کن»، اشیا را از حضیض نیستی محض-که قابل تصور نیست-به تعالی هستی و تحقق میرساند، چنین جهانی، برخلاف آنچه ارسطو میاندیشد تابع ضرورت فکری که درباره خود فکر میکند، نیست و علی رغم تصور ابن سینا صرفا از علم به اصلح ناشی نمیشود، بلکه هستی آن، حدوثا و بقائا تابع ارادهای است که به خلق آن تعلق میگیرد.

و معنی هریک اینکه: جوهر آن است که وجودش در موضوعی نباشد؛ کمیّت، مقدار است و یا متصّل است، مثل مسافت و یا غیرمتصل است مثل زمان؛ کیفیت چگونگی است، مثل شیرینی، غلظت؛ اضافه، نسبت دو مفهوم است با هم، مثل پدری و پسری؛ متی،بودن شی است در زمان؛ أین، بودن شیء است در مکان؛ وضع، مفارقت اجزاء جسم است از مکان جسم، بی آنکه کلّ آن از مکان مفارقت کند؛ لَهُ، که نامهای دیگرش مِلک و جَده است، بودن چیزی برای چیزیست، مثل پوست و بدن؛ إن یفعل، یعنی فعل که از موجودی سر بزند؛ و سرانجام إن ینفعل که موضع انفعالی شیءاست(1)( برای تفصیل این معانی به کتابهای منطق مراجعه کنید) .

معرفت فلسفی: پس اگر بخواهیم فرمایش های حضرت عالی را خلاصه کنیم، به این نکته اشاره فرمودید که آشوب فکری در فلسفه غرب، نتیجه دو عامل است: یکی کنار گذاشتن منطق ارسطویی و منطق به طور کلی و یکی هم رها کردن مبانی دینی. همین حیث ذاتی و فناناپذیری نفس است که ضامن بقا و حضور آن در حیات پس از مرگ میباشد. از نظر بنده تحول در فلسفه را می توان در چند عرصه دنبال کرد : یک.

راه فلسفه باید راه تدیّن و افزایش ارتباط و اتّصال انسان به خدا باشد؛ این را باید در آموزش فلسفه، در تدوین کتاب فلسفی، در درس فلسفی و در انجمن فلسفه – همین که به آن اشاره شد – رعایت کرد. ارسطو با اتخاذ نگرش هیلومورفیستیک به ارتباط نفس و بدن نتوانست از عهده تبیین حیات پس از مرگ بهخوبی برآید و این معضل را تا مدتها برای پیروان فلسفه مشاء بهجای گذاشت؛ چراکه اگر نفس، صورت بدن باشد و میان نفس و بدن ترکیب اتحادی برقرار باشد، باید با از میان رفتن بدن، نفس نیز از بین برود و درنتیجه جایی برای زندگی پس از مرگ برای انسان باقی نخواهد ماند.

ابنسینا در نهایت بر این باور شد که نفس در ذات خود، جوهری بسیط و فناناپذیر است؛ اما این ازلحاظ عمل است که بهمثابه صورتی برای بدن تلقی میشود. شاید بتوانیم در آغاز تاریخ را این چنین تعریف کنیم: زنجیره منظم و زمانمندی از وقایع و جریانها که رفتار انسان را نشان میدهد، مفاهیم علیت، ساختار و رفتار در آن با هم مرتبط هستند و تأثیر اتفاق، امکان و نیروهایی بیرونی در آن دیده میشود. سقراط از این گفتگو به این نتیجه نائل میآید که هنگامی که مرگ میرسد و روح از تن جدا میشود، روحی که دیگر در قید تن نیست و دیگر از تن تبعیت نمیکند است که میتواند به حقیقت برسد و چون تمام آمال فیلسوف رسیدن به حقیقت است پس نباید از مرگ هراسی داشته باشد.

سقراط فلسفه را تمرینی برای مردن میدانست و زندگی او به معنای واقعی به سوی مرگ بود، مرگ او نیز نشانی از هماهنگی میان نظر و عمل این فیلسوف بود. سقراط در حالی که آخرین لحظات زندگی خود را میگذراند شاد است و معتقد است که باید شاد باشد. وی معتقد است افرادی که خود را وقف تن میکنند باید از ویرانی آن نگران و بیمناک باشند. این امر ناشی از آن اندیشهی مذهبی است که در آن زمان – و کما کان در حال حاضر – شایع بوده است چنانکه خود به این مورد معترف است: اگر معتقد نبودم که پس از مرگ به نزد خدایان دانا و مهربان خواهم رفت و با درگذشتگانی که بهتر از مردم این جهان هستند همنشین خواهم شد البته روا نبود به پیشواز مرگ بشتابم اگر هم این سخن را با اطمینان کامل نتوانم گفت در این تردید ندارم که خدایان مهربان مرا در پناه خود خواهند گرفت.

سقراط معتقد است که در این زندگی خاکی تنها اندکی به حقیقت نزدیک میشویم و آن اندک نیز تنها زمانی است که رابطه ما با تن کم میشود بدین صورت که جز به ضرورت به آن نپرداختهایم. به عقیدهی سقراط عامل اصلی ترس از مرگ دوست داشتن تن خاکی است. طبق نوشتهی ثبت شده در فایدون، افلاطون در ضمن تصویر سازی، اندیشههای خود را در قالب این داستان و از زبان سقراط تشریح میکند. او در مدرسه عبرانی آمستردام، تحت تعلیم و تربیت استادان بزرگ، به تحصیل زبان عبری و دروس دینی پرداخت و تا آن حد پشرفت کرد که در همان سنین جوانی به خوبی باتمام نکات و رموز کتب معتبر دینی آشنا شد.پس از آن زبان لاتینی را فرا گرفت تا با افکار و فرهنگ های دیگر آشنا شود.

این کار فایدهای ندارد، بلکه باید سیر تحول اقوال را بیان کرد. پاکی روح در گرو تجرد است و اندک اندک مرگ را آموختن. سپس سقراط به تشریح و تبیین مرگ میپردازد و توضیح میدهد که مرگ چیست و چرا فیلسوف با گشادهرویی باید آن را بپذیرد. تمام زندگی فیلسوف آماده شدن برای مرگ است. سقراط از مرگ به عنوان واقعهای در پایان زندگی دنیوی انسان هراسی نداشت و معتقد بود که پس از مرگ به دیدار هرآنچه خوبی و زیبایی است نائل میآید.

او معتقد است درک این واقعیت، موضوعی است که تمام نفوس بزرگ از آن آغازیدهاند (رحیمی، 1362، 17). کامو در افسانة سیزیف که از جمله آثار به طور نسبی فلسفی او محسوب میشود، به ماجرای پادشاه یونان باستان (گویا سیزیف پدر اولیس Ulysse بوده) اشـاره مـیکند که از سوی خدایان به انجام کاری عبث و غیرانسانی محکـوم میشود. او سعادت را در نوعی فعالیت میدید و نه به صورت مفهومی ایستا. از این رو نه تنها از مرگ نمیهراسم بلکه شادمانم که پس از مرگ زندگی دیگری هست و چنانکه همواره گفتهاند نیکان سرانجامی بهتر از بدان دارند. نگاههاي معصومانه و نفرت او از گناه، در آغاز جواني و تظاهر به عفت و پاكدامني در برخوردهاي اجتماعي، نشانهي آن است كه عفت در خلقت زن جايگاه ويژه و رفيعي دارد كه هم خود زن خواهان آن است و هم ديگران زن را با اين ويژگي ميخواهند.

و نفس آدمی هنگامی به بالاترین درجهی خود میرسد که تنها تفکر ناب کند و از حواس خود روی برگرداند و به قول خودش باید تا جایی که میشود از حواس روی گرداند، علاوه بر این تمامی مفاهیم نظیر عدالت، فضیلت و ذات و … دکارت نیز مانند پیروان فلسفه رواقیون بر این نکته باور داشت که بشر به جای تغییر جهان، باید احساسات خود را کنترل کند. لباسهایی که اکنون وجود دارد با فرهنگ و هویت ما هماهنگ نیست. آییننامهی موجود هم آییننامهی استانداردی نیست و باید فکر اساسی برای آن شود. نیاز دیگر ما به فلسفه آن است که همه ما انسانها در زندگی برای عمل کردن، مجبوریم که همواره تصمیم بگیریم.

دیدگاهتان را بنویسید