علی اکبر رشاد پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

برای گیاهان احساس ضروری نیست، زیرا آنها حرکت نمی­کنند بلکه غذای خود را به طور خودبه خودی جذب می­کنند. اما حیوانات که دارای نیروی حرکتند باید احسای داشته باشند، زیرا اگر نتوانند غذای خود را وقتی یافتند تشخیص دهند برای آنها بی­فایده خواهد بود که در جستجوی غذای خود حرکت کنند. در فرق بین فلسفه جدید و قدیم این نکته را بیان کنم که «شلینگ» کتابی با عنوان تاریخ فلسفه دارد، در مقدمه آن سخن بسیار جالبی گفته است: میگوید فرق فلسفه جدسد و قدیم در این است که فلسفه قدیم مثل تابلویی بود که بعضیها آن را دوست نداشتند، بنابراین آن را عوض میکردند؛ منظور این که با وجود همه اختلاف نظرها، در یک کلیتی همدیگر را قبول داشتند.

گزارش من اما گزارشی فلسفی و تخصصی نیست و اتفاقا نویسنده هم بدنبال همین نکته است. سؤال من این است که اگر به عنوان مثال، پایاننامههای حوزوی حذف شود، آیا ما نقصانی در تولید علم احساس میکنیم، یا چنین چیزی نیست؟ سؤال دوم این است که حالا اگر چیزی هست، آن هستی منحصر است به همین محسوسات و مادیات یا ورای اینها هم چیزی هست؟ اگر بعد از روزه ماه رمضان و براثر روزه و عبادت ماه رمضان به این مرحله رسیدید و در وجود خودتان احساس یک نگهبان کردید و فهمیدید نگهبانی هست که شما را از ظلم، تجاوز، گناه، ستم، فحاشی، بداخلاقی و سوء رفتار حفظ میکند، بدانید که روزه مؤثر است.به امید اینکه ما این نتیجه را از این ماه مبارک و از این روزهای بسیار مقدس بگیریم.

فلاسفه نخستین در موضوع هایی تحقیق می کردند که اکنون باید آن ها را جز و علوم به حساب آورد. مکتب رواقی، به عنوان یک مکتب اخلاقی که مبانی جهان شناختی کاملا ماتریالیستی دارد، فلسفه و هدف زندگی را در زندگانی مطابق با طبیعت می داند؛ بدین معنا که این مکتب معتقد است: اگر انسان مطابق با طبیعت زندگی کند، به سعادت خواهد رسید و نباید از اتفاق های ناگوار که به وسیله طبیعت ایجاد می شود، شکوه نماید و انسان باید بداند که طبیعت می تواند آنچه را به او بخشیده است، باز پس گیرد. ۶. ارسطو معتقد است که بدن نمی­تواند نفس باشد زیرا بدن حیات نیست بلکه چیزی است که حیات دارد.

چون، در اینجا مقصود از جسم، جسمی است که دارای صفت معینی است، یعنی جسم ذی حیات است، جسم نمی­تواند فی­نفسه یعنی حیات باشد. حیات (یعنی نفس) در اشکال مختلفی که دارد نمی­تواند جدا از بدن­هایی که ذی­حیاتند، وجود داشته باشد، همان طور که بینایی جدا از چشم و بریدن جدا از ارّه موجودیتی ندارد، تنها نیروی زنده­ای که به هیچ بدنی تعلق ندارد، «نوس» (nous) است. توضیح آنکه، سوالهایی در باب اخلاق مطرح است که در هیچ یک از علوم مربوط به اخلاق (علم اخلاق، اخلاق وصفی، تعلیم و تربیت.

منطق دانشي است مربوط به بررسي انواع گوناگون قضايا و آن نوع روابط بين آنها كه در استنتاج به كار ميآيد. و تحلیل و تفسیرهای دروغین می پردازند؛ که خدا در قرآن سورۀ آل عمران می فرماید: « هو الذی انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات و اُخَرُ متشابهات فا ما الذین فی قلوبهم زیغٌ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاءَ الفتنة» ( خدا که کتاب آسمانی را برای تو، ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، ارسال داشت، در کنار آیات محکم، آیات متشابه نیز جای داده که تفسیر و تحلیل آنها بر عهدۀ خدا و معصومین واگذار شده است) و نه بر عهدۀ فراماسون های عامل استعمار انگلیس، که رادیوی لندن، با تحسین، به تبلیغ پیرامون این نشست های ارتجاعی یاد می کند!

دنبال معادلگزینی بودم. همیشه آرزویم بود که بتوانم این کتاب را ترجمه کنم. مطلب تا جائیکه در یاد من مانده این بود که در نامه فرموده بودند آقای روشن از حکمای منزویاند و در گوشه انزوا مشغول تدریس آثار حکمای قدیم از قبیل فارابیاند و چقدر خوب است که دانشگاه تهران مقدمات دعوت رسمی از ایشان برای تدریس را فراهم کند. فلسفه، خودِ خردورزی نیست ـ برای آن که دستیابی به معرفت، در صورتی که ممکن باشد، پایان فلسفه خواهد بود ـ بلکه نوعی شیدایی و شیفتگی به اندیشه است. خلاصۀ کلام، محرک حیوان صورتی است که مطلوب اوست و این مطلوب چون بدست آمد حیوان بی­حرکت می­ماند و آرام و قرار می­گیرد همان طور که جسم طبیعی در مکان طبیعی خود چنین می­شود.

اما جسم ذی حیات، مرکب از جسم به معنی اخص و صفت ذی حیات است، پس جسم ذی حیات را با خود حیات که همان نفس است اشتباه نباید کرد. بنابراین از آنجا که ریاضیدان در هندسه اشکال را به طور کلی و بدون تعیین مورد تحلیل قرار نمی­دهد بلکه مجموعه­ای از اشکال را از بسیط تا مرکب به نحوی که هر شکلی مستلزم شکل پیشین است، مطالعه می­کند باید نفس را نیز ذومراتب درنظر بگیرد. حجاب در راستای خواسته های زن است چون زنان دوست ندارند به دیده شهوت به آنان نگاه شود، بلکه می خواهند به چشم انسان به آنها نگاه شود.

ارسطو می­گوید که نفس و بدن دو شیء نیستند که با هم در تماس باشند، چه آن دو از یکدیگر مانند صورت از ماده جدائی ناپذیرند تا آنجا که تبیین رابطۀ آنها با یکدیگر از طریق علم طبیعی محال است. از نظر ارسطو نفس و بدن هر دو باهم به وجود می­آیند و هردو باهم از بین می­روند. امیل بریه دربارۀ منشاء تفکیک بین قوای نفس نیز تبیین جالبی دارد «قول به قوای نفس نتیجه­ای است که از طبقه­بندی موجودات زنده به نبات و حیوان غیرناطق و حیوان ناطق حاصل می­شود.

او همچنین در کتاب «دربارۀ نفس» چنین ادامه می­دهد: «به این ترتیب، تمام فیلسوفانی که توجه به این داشته­اند که موجود زنده متحرک است، نفس را به اعلی درجه محرک دانسته­اند. و چون بدن متحرک به حرکت انتقالی است. خود ارسطو دربارۀ حرکت بدن توسط نفس توضیح می­دهد که «چون در واقع چنین به نظر می­آید که نفس بدن را به حرکت درمی­آورد، می­توان به حق چنین فرض کرد که نفس با همین حرکاتی که به وسیلۀ آنها خود او حرکت می­کند بدن را به حرکت درمی­آورد؛ اما اگر چنین باشد، قول به عکس آن نیز صحیح است که حرکتی که بدن متحرک به آن است همان است که نفس را به حرکت درمی­اورد.

امیل بریه در این باره می­نویسد: به همین نحو فیلسوف به بحث دربارۀ سلسله اعمال یا قوای نفس که هرکدام از آنها مقتضی قوای سابق است بی­آنکه مستلزم قوای لاحق باشد می­پردازد، مانند قوۀ غاذیه و قوۀ حساسه و قوۀ ناطقه و قوۀ محرکه. در نگاهی دیگر حیثیت ذهنی علم مورد نظر است.در این مقام نظر به ذهنیات است از آن جهت که وراء خود را به نمایش میگذارند و مرآت برای مرتبه دیگر میباشند.از این جهت ادراکات و علوم ما، موضوع بحث معرفتشناسی و منطق میتوانند قرار بگیرند.از این نگاه میتوان چنینپرسشهایی را مطرح ساخت که:آیا علوم ما حقیقی هستند یا اعتباری؟

دیدگاهتان را بنویسید