خدا و جهان در اندیشه ارسطو

اگر انسانی نباشد بله جهانی وجود دارد که قابل محاسبه هست ولی محاسبه گری نیست پس انسان صرفاً کاشف این آگاهی است نه سازنده آگاهی مانند رادیو که صرفاً آشکارساز امواج رادیوئی است نه سازنده آن،ممکن است هزاران هزار سیگنال رادیوئی از بدو خلقت وجود داشته و دارند که توسط رادیوئی کشف نشده اند و اصل وجود نداشتن رادیو حاکی ازعدم وجود امواج الکترومغناطیس نیست پس می توانیم بگوئیم در فرض عدم حضور انسان اطلاعات وجود دارد و سنن و قوانین بر جهان مستولی است چه انسان آنها را کشف بکند چه کشف نکند ،سالهای سال انسان از وجود جاذبه بی اطلاع بود و آگاهی نداشت ،آیا جاذبه وجود نداشت ؟

مثلاً اصولی موسوم به اصول اقلیدس مثلاً دو خط موازی یکدیگر را تا بی نهایت قطع نمی کنند،همه بدین مسئله اذعان دارند که این مسئله یک مسئله صرفاً متافیزیکی است که مبنای هندسه مسطحه است، که نمی شود از ریاضیات آن را اثبات کرد و بالعکس بسیاری از مسائل متافیزیکی وجود دارد که اثباتی در قلمرو ریاضیات و حتی تجربی ندارد مثلاً مسئله آزادی برای انسان ، آیا در طبیعت قابل اثبات است،می شود از حوزه فیزیک و ماده به آن رسید از خاک ،هوایا هر چیز دیگر ،یا می شود ادله ریاضی برای اثبات آن اقامه کرد اما مفهومی است که همه بر وجود آن متفق القول هستند و آن را از لازمه هر انسانی می دانند آیا می شود گفت که چون آزادی در آزمایشگاه مشاهده نشده پس وجود ندارد ،و یا مفهومی ندارد؟

ارسطو با تمایزی که میان قوه و فعل برقرار کرده است، خود را قادر میبیند تا اصل حرکت و خصلت استمراری بودن را بپذیرد و از آن تعریفی ارائه دهد. یعنی کاری که انسان انجام می دهد مشاهده و تجربه در طبیعت و تطبیق آن با منطق ریاضی برای اندازه گیری و بهره بردن از طبیعت است و در این راستا طبق تجربیات خود نظریه پردازی کرده و این نظریه را با مشاهدات مورد تطبیق قرار داده و پیش بینی هایی را می کند اگر سازگار بود مورد قبول والا نظریه دیگر را جایگزین می کند و رقابت در حوزه علوم پایه در این است کدام نظریه سازگارتر است و برای این نظریه پردازی گاهی از متافیزیک هم استفاده می کند.

اما در رنسانس ناگهان ورق برگشت در اثر شدت عمل کلیسا و از آنجا که دین هم در قلمرو متافیزیک محسوب می شد عده ای گفتند نه ما باید کلاً متافیزیک را کنار بگذاریم و به جای آن همان تجربه گرائی و مشاهده را جایگزین کنیم و یا به اصطلاح باید کلیات را یعنی متافیزیک را از دل تجربه بدست آوریم و این کلی گرائی زیر مجموعه تجربه گرائی می باشد ، از منادیان این نگرش لاک و بعد از آن هیوم و بالاخره آکوست کنت و ماخ بودند،آنچه آنها می گفتند این بود که معرفت فقط جزئی نگری است،که باید قابل مشاهده باشد و به طور کلی چیزی که در حوزه تجربه و مشاهده در نمی آید نباید در قلمرو دانش آورد .

این داستان ها به لطف Eddas (مجموعه داستان های اساطیری نورس) و سایر متون قرون وسطایی که به دست آمده ، به روزهای ما رسیده است. در حال حاضر ، تاریخ این شهر در مجموعه تلویزیونی معروف وایکینگ ها روایت می شود که در آن افسانه های اساطیر نورس و خدایان آنها بازیابی می شود. بسیاری از افسانه های این اساطیر در وایکینگ ها ، اقوام اصلی اسکاندیناوی معروف به لشکرکشی به سرزمین های دیگر ، نسب زیادی داشتند. این مکان در مقابل محل زندگی هیولاها و غول های معروف به اوتگارد و محل زندگی مردان به نام میتگارد است.

البته قربانی شدن ریاضیات در برابر مشاهدات منجر به اصلاح ریاضیات و مدل های وابسته بدان می شود چرا که ما محکی داریم به نام تجربه و مشاهده که ریاضیات و ذهنیات را می توان با توجه بدان اصلاح کرد ولی برای آیا می شود ریاضیات و ذهنیاتی که قابل تجربه نیستند هم محکی جهت اصلاح آنها قرار داد؟ آیا می شود اول نرم افزار وجود داشته باشد و این نرم افزار سخت افزار بیافریند . آیا طبق نظریه ایده آلیستی جهان که یکسره ذهن و اطلاعات است باید پرسیده شود ذهن چه کسی و اطلاعات وقتی شعوری برای درکش نباشد آیا معنی پیدا می کند، فرض کنید کامپیوتری کوانتمی در اختیار داریم و این کامپیوتر مملو از اطلاعات و صفرها و یک ها و کدهایی است و فرض کنیم می تواند این اطلاعات را پردازش هم بکند،در ایده ایده آلیسم متذکر می شویم که جهان یک ابر رایانه بزرگ است که حجم عظیمی از اطلاعات را پردازش می کند ،آیا این رایانه برنامه ریزی شده است یا خودش خودبخود برنامه ریزی می شود،آیا پردازش اطلاعات یک اصل probability است یا possibility یعنی این پردازش از قبل مشخص است که باید به کجا منجر شود مثلاً یک عدد بدهد یا یک محصول یا نه هر چه پیش آید خوش آید می باشد ، سخت افزار این پردازشگر چیست؟

استوار شده و هر ایده ای که یکی از ارکان را نادیده بگیرد در حوزه علوم و ساینس قرار نمی گیرد ،حالا با این محک وارد ایدئولوژی ها و مکاتب می شویم،قبل از این خاطر نشان می کنیم که «حوزه ساینس» حوزه ای است که رئالیستی و واقعیت گراست و فقط و فقط در هستی صحبت می کند و آنچه الان هست از لحاظ مادی و فلسفه ای بر آن استوار نیست که بخواهد از قبل از ظهور ماده یا بعد از آن یا هدف و غایت آن سخنی بگوید و هر گونه اظهار نظری در این باره اظهار نظر فلسفی است نه علمی از نوع ساینس.

در دیدگاه ماتريالیسم ، ماده موجودی ازلی و ابدی است ، و سرانجام جهان به حالتی سرد و بی روح و پوچ درخواهد آمد ، اولی و آخری هدف ندارند و حرکتی کور در جهان حاکم است ، بر اساس ایده های ماتريالیستی ، هر فلسفه ای که غایت مدار باشد آن فلسفه درستی نیست بلکه هر فلسفه ای که پوچ گرا باشد آن فلسفه درست است و حقیقی ، و از افتخارات منادیان این تفکر این است که بر اثر خواندن و فهمیدن فلسفه آن خوانندگان و جوانان دست به خودکشی می زنند و افسرده و لا ابالی می شوند و این افسردگی و پوچ گرائی را غایت انسان می دانند .

بر اساس مشاهدات خود از ابرنواختر، اخترشناسان تخمین می زنند که انرژی تاریک باید مقدار کمی را دارا باشد، فقط به اندازه ای که بتواند همه چیز در جهان را طی میلیاردها سال از هم دور کند. ظاهرا منظور این است که چون فاعل و مفعول خود نیز در حرکتند پس حرکت نسبت به خود فاعل و مفعول نمیتواند باشد، بلکه باید نسبت به اضدادی باشد که در فاعل و مفعول جایگزین هم میشوند و ذات فاعل و مفعول ضدی ندارد.ارسطو نتیجه میگیرد که تنها مقولاتی که شرایط حرکت را دارا هستند، مقولات«کیفیت»، «کمیت»و«مکان»است.

به همین دلیل هم در زمره مسائل فلسفی مورد علاقه انسان دسته بندی می شد؛ اما با گذشت ایام انسان آموخت که برای پاسخ دادن به این پرسشها روشی تجربی و علمی در پیش گیرد. و یا چون در ریاضیات چون مدلسازی نشده علمی نیست؟ در دیدگاه ماتریالیسم ،متافیزیک معنی ندارد و هر چه در جهان است توجیهی مادی دارد و لا غیر، در دیدگاه ماتریالیسم اصل وجود انسان درکیهان شناسی اصلی است که در آن اینگونه نیست که تمام جریانات اتفاق افتاده اند که انسانی به وجود آید ،بلکه جریانات به وجود آمده اند و چون اینگونه جریانات به راه افتاده اند لاجرم انسانی به وجود آمده اگر جریانات به گونه ای دیگر رغم می خوردند پس منجر به وجود آمدن انسان نمی شد .

یکی حوزه تجربه گرائی و مشاهده و اندازه گیری ، یکی حوزه منطق و ریاضیات و دیگری حوزه متافیزیک که این سه حوزه با هم یک ایده علمی یا نظریه را شکل می دهند و بدیهی است که هر کدام از این سه رکن اگر موجود نباشند نظریه ای علمی به معنای امروزی برای «ساینس» اتفاق نمی افتد . توضیح و تطبیق مطالب فوق در اقسام مختلف حرکتها و اینکه عامل خارجی در حرکت موجودات زنده و حرکت جمادات چیست، در مباحث آتی (13) مطرح خواهد شد و در اینجا به مقداری بسنده شد که معنای طبیعت و طبع را روشن سازد.

و یا اینکه آیا می شود یکی از این سه رکن را حذف کرد؟ برای پاسخ به این پرسش همان طور که می دانیم ساینس دارای سه رکن است است مشاهده و تجربه،متافیزیک (اصول کلی حاکم بر نظریه) رکن ریاضیات و مشاهده شد که در دو فلسفه بزرگ که معمولاً سایر حکمت ها از آنها منشعب می شود یعنی ماتريالیسم و ایده آلیسم در ارکانی از این رکنها ضعیف بوده لذا در محک رآلیستی مثبت ارزیابی نمی شوند . به هرحال وقتی ما به درون خود فیزیک ساینس نگاه می کنیم به جز ماده و عوارض آن چناچه الان هست چیزی بدست نمی آید و اینکه بر اساس آن فلسفه ای جامع مطرح شود که از کجا آمده ام ؟

آخر ننمائی وطنم ، این استدلالات که دربارۀ هدف خلقت و انجام و غایت آن سخن می گوید ، در درون خود فیزیک مشخص نمی شود ،آنچه ما در فیزیک مشاهده می کنیم چیست؟ در راستای ارزیابی داشته ها و آموخته ها، همواره یکی از عناصر اساسی در فرایند آماده سازی برای کنکور بوده است که در رشته ای چون روانشناسی که با مباحث حجیم و شبیه به هم مواجه هستیم، این نیاز بیش از هر زمان احساس می شود.

در مکتب ایده آلیسم ادعا می کند که اول ذهن وجود داشته و سپس ماده از ذهن ساخته شده است ،این یک ادعای صرفاً فلسفی است چرا که در آزمایشگاه مورد تجربه قرار نگرفته است ،همه کائناتت دارای شعور هستند این هم ایده ای فلسفی و غیرقابل تجربه و شهود آزمایشگاهی و اثبات ریاضی است . عده ای دیدگاهی ایده آلیسم را برگزیده اند ، و جهان را کلاً ذهنی می دانند،ایده آلیسم ها کلاً جهان را ذهن و ماده را زاییده آن می دانند و بر اساس مکتب ایده آلیسم ، فلسفه ای را بنیان نهاده اند که تمام اصول این فلسفه ایده آلیستی است و ما با ازای واقعی ندارد و شاید نشود پاره ای از آن را حتی تجربه کرد و فقط پایه و اصول یک فلسفه خاص است و بر این اساس ایده هایی چون ، ذی شعور بودن کل کیهان ، شعور کیهانی ، شعور ذراتی چون الکترون و ذهنی بودن کل عالم را در نظر می گیرند و برای اثبات قول خود اثباتی متقن بیان نمی کنند .

فلسفه نظری واقعیت هایی را مطالعه می کند که فقط می توان در آنها تأمل کرد. آسگارد که به عنوان عمارت همه خدایان شناخته می شود باغ خدایان است ، جایی که پادشاهان الوهیت در آن زندگی می کردند. شاید شناخت او از داشتن بسیاری از خدایان اسطوره ای موجود در این لیست به دلیل داشتن مجسمه ای برجسته در کپنهاگ بیشتر باشد ، اما او همچنین در افسانه های نورس نقش اصلی را داشت.

دیدگاهتان را بنویسید