آیا اساسا شناخت چیزی ممکن است؟

تدريجا واژه «سوفيست» مفهوم اصلى خود را از دست داد و مفهوم «مغالطهكار» به خود گرفت و سوفيستگرى هممعنا شد با مغالطهكارى. چنانكه قبلا اشاره كرديم در عصر اسلامي مسائل متافيزيك با مسائل خدا شناسي درهم ادغام شد و به نام الهيات بالمعني الاعم نامگذاري گرديد و گاهي به مناسبت مسائل ديگري مانند مسائل معاد و اسباب سعادت ابدي انسان و حتي پارهاي از مسائل نبوت و امامت نيز به آنها ضميمه شد چنانكه در الهيات شفاء ملاحظه ميشود و اگر بنا باشد كه همه اين مسائل به عنوان مسائل اصلي يك علم تلقي شود و بعضي از آنها به صورت تطفل و استطراد نباشد بايد موضوع اين علم را خيلي وسيع در نظر گرفت و شايد تعيين موضوع واحد براي چنين مسائل گوناگون كار آساني نباشد و به همين جهت تلاشهاي مختلفي براي تعيين موضوع و بيان اينكه همه اين محمولات از عوارض ذاتيه آن هستند انجام گرفته گر چه چندان موفقيت آميز نبوده است .

» ما قبل از آن كه به پرسش او پاسخ دهيم مىگوييم اين واژه در عرف هر گروهى اصطلاح خاص دارد؛ اگر منظور تعريف فلسفه مصطلح مسلمانان است، در اصطلاح رايج مسلمانان اين كلمه اسم جنس است براى همه علوم عقلى و نام علم خاصى نيست كه بتوان تعريف كرد؛ و در اصطلاح غير رايج، نام فلسفه اولى است و آن علمى است كه درباره كلّىترين مسائل هستى- كه مربوط به هيچ موضوع خاص نيست و به همه موضوعات هم مربوط است- بحث مىكند، آن علمى است كه همه هستى را به عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار مىدهد.

جدیداً علاوه بر مفاهیم کلاسیک علم اخلاق مانند نیکی، خوبی، خوشبختی، عدالت و آزادی موضوعات جدیدی نیز به کاوشهای فیلسوف اخلاق اضافه شدهاند مباحثی مثل محیط زیست، اقتصاد و سیاست های مربوط به جمعیت. که بگذریم ، فلسفه را میتوان به جرات مهمترین پدیده ای که روی بشر تاثیر داشته،معرفی کرد.همانطور که در ادامه خواهم گفت و شاید بسیاری از شما بدانید،تمام امور انسانی که امروز وجود دارند و مربوط با تفکر و اندیشه انسان بوده اند،به جز مواردی استثنا،همگی حاصل فلسفه هستند. یعنی اخلاقیات وجود خارجی و عینی دارند و نمود آنها همان مفهوم تکلیف الهی است.

میدانیم که تمام علوم ریشه در فلسفه دارند و زمانی ،تنها فلسفه بود که در محدوده خود،علوم مختلف را جا میداد.برای مثال در گذشته فیزیک و نجوم،سیاست، روانشناسی و کلیه علوم تجربی و علوم انسانی در فلسفه خلاصه میشدند.اما امروز با تفکیک بیشتر این علوم ،آیا کارکرد فلسفه همان کارکرد ابتدایی آن است؟ در جستجوی پاسخ به این مسائل و کشف این روابط هر قدر فلسفه به علوم مختلف و به تجربه بشری و به واقعیت بیشتر متکی باشد به همان اندازه علمی تر است. در کلیت امر، کتاب درآمدی بر تحلیل فلسفی میتواند کتابی بسیار خوب برای کسانی باشد که خواهان یادگیری بیشتر فلسفه هستند.

کييرکگورد میگفت: دو نوع فیلسوف داریم: یکی فیلسوف مجرداندیش یا انتزاعی که کاخی میسازد و خود همچون سرایداری در پای این کاخ مینشیند و ربطی به آن بنا ندارد و دیگر فیلسوف انضمامی یا عینی که فلسفه را زندگی میکند و نسبت به مسایل مشخص روز پیرامون خویش دلمشغولی دارد. طبق تعریف نوین فلسفه شاید بتوان سقراط را به عنوان اولین شخصی معرفی کرد که در چنین جایگاهی به طرح سوال و مباحثه در مورد مفاهیم بنیادین هستی پرداخت.

سوال هایی همچون اینکه من کیستم؟ سوال مهمی که در فلسفه ی انگلیسی مطرح می شود این است: ((آیا این گزاره صادق است؟)) در فلسفه ی قاره ای این سوال این گونه پرسیده می شود: ((معنای این گزاره چیست؟)) در فلسفه های انگلیسی صدق و کذب اهمیت دارند، اما در فلسفه ی قاره ای فهم و ادراک دغدغه ی اصلی فیلسوف است و صدق و کذب فرع بر فهم است. واژه فلسفه که کلمه ای یونانی است از دو بخش «فیلو» به معنی دوستداری و «سوفیا» به معنی دانایی تشکیل شده است.

حکمت عملی’ آن دسته از معارف را شامل می شود که به بررسی پیرامون فعالیتهای عقل عملی پرداخته و در تعمیر و آبادانی این بخش از وجود انسان مؤثر می باشد و ‘حکمت نظری’ آن بخش از دانش هاست که به کاوش پیرامون امور خارج از حوزه ی تدبیر انسانی پرداخته و نسبت به عقل عملی نقشی مستقیم ندارد. رمز تقسیم فلسفه و حکمت به این دو بخش همانا دوگانگی وجود انسان است. » اين است كه فلسفه عبارت است از: «علم به احوال موجود از آن جهت كه موجود است نه از آن جهت كه تعين خاص دارد، مثلًا جسم است يا كمّ است يا كيف است يا انسان است يا گياه است و غيره».

اما اگر اصطلاح غير شايع را بگيريم و منظورمان از «فلسفه» همان علمى باشد كه قدما آن را «فلسفه حقيقى» و يا «فلسفه اولى» و يا «علم اعلى» مىخواندند، «فلسفه» تعريف خاص دارد و پاسخ سؤال «فلسفه چيست؟ فلسفه به حسب اين اصطلاح شايع يعنى علم غير نقلى، و فيلسوف شدن يعنى جامع همه علوم شدن؛ و به اعتبار همين عموميت مفهوم «فلسفه» بود كه مىگفتند: «فلسفه كمال نفس انسان است هم از جنبه نظرى و هم از جنبه عملى».

آن قوه نفسانی که فعالیتهای علمی انسان را عهده دار است و علوم و معارف را از مبادی برتر دریافت می کند ، عقل نظری و آن قوه که کارهای تدبیری او را انجام می دهد عقل عملی خوانده می شود. بنابراین فیلسوف کسی است که نظم خارجی جهان را در ظرف فهم خود ادراک نماید؛ یعنی خطوط کلی هستی عینی ، در جان او ترسیم شده باشد. فلسفه را می توان به هستی شناسی قطعی تعریف کرد؛ زیرا هستی شناسی ، مشتمل بر شناخت تصوری و تصدیق برهانی بر وجود اشیاء است .

چه کسی به من زندگی و هستی بخشید؟ مرگ چه کیفیتی دارد و پس از آن قرار است به کجا بروم؟ سرنوشت من به کجا ختم خواهد شد؟ برگزاری جلسات تدریس فلسفه از سوی امام خمینی(ره) در حوزه علمیه، که موجب اعتراض برخی از افراد هم شد از جمله نکات قابل توجه در سیر اندیشه این عالم بزرگوار و رهبر دینی است. برداشتهایی از سیره امام خمینی(ره)، غلامعلی رجایی، ج5، ص33؛ زندگانی آبت الله بروجردی، تألیف علی دوانی، ص388.

تعریف دومی که برای فلسفه ذکر کرده اند ، عبارت است از ‘ نظم العالم نظماً عقلیاً علی حسب الطاقه البشریه لیحصل التّشبه بالباری التعالی ‘ یعنی جهان ، اعم از بخشش معقول و یا محسوس آن ، دارای یک نظام علّی و عینی است و فلسفه عبارت از نظم علمی آن می باشد. مطالعه تحلیلی مبتنی بر استدلال های عقلانی ومنطقی در امور عالَم، شاکله لم فلسفه و موضوع اندیشه فیلسوفان است.حکمای مسلمان همواره تعاریف جامعی از فلسفه ارائه داده اند.

او درک تنه درخت دانش را در مقالههای جهان، دیوپتری، هواشناسی و هندسه ارائه داد و ریشههای متافیزیکی آن را در کتاب مدیتیشن ایجاد کرد. پس مىبينيم كه يك «تيپ» خاص از مسائل است كه با مسائل هيچ علمى از علوم جهان كه درباره يك موجود خاص تحقيق مىكند شباهت ندارد ولى خودشان تيپ خاصى را تشكيل مىدهند. تاریخ نیز به ما نشان می دهد که از اولین دوران زندگی بشر بر زمین، عمیق ترین پرسش ها و مسائل فلسفی مطرح شد:چه چیزی علت و سبب شد باران ببارد و علف رشد کند؟

به عقیدهٔ سارتر، همین مسئله بهتنهایی ناگزیر علت اصطکاک احساسی خواهد شد. و به همین علت رسول اکرم (ص ) فرمود: هر کس ازدواج کند نصف دینش را حفظ کرده . هر انجمن و دانشگاه و مرکز علمی معتبری که حوزه فعالیت آن “علم” است. بنابر اين كه فلسفه را مساوي با فلسفه اولي يا متافيزيك و موضوع آن را موجود مطلق نه مطلق موجود بدانيم ميتوانيم آن را به اين صورت تعريف كنيم علمي را كه از احوال موجود مطلق بحث ميكند يا علمي كه از احوال كلي وجود گفتگو ميكند يا مجموعه قضايا و مسائلي كه پيرامون موجود بما هو موجود مطرح ميشود.

دیدگاهتان را بنویسید