آیا اساسا شناخت چیزی ممکن است؟

با رواج یافتن بی حجابی و جلوه گری زن ها، جوانان مجرد ازدواج را نوعی محدودیت در برابر آزادی های خود تلقی می کنندو افراد متاهل نیز آن چه که دارند را با آنچه ندارند مقایسه می کنند. یعنی عقلانیت آدمی به منزله «صورت»، تنها میتواند همراه با طبع و سرشت بشری، که حاوی احساسهای متفاوتِ بشریست به ظهور رسد و مرئی شود تا بر اساس آن ما به این حکم دست یابیم که فیالمثل «عقل، صورتِ آدمی» است …

با تأمین این نیاز جسمانى، فرد از نظر روانى، ذهنى و اخلاقى به آرامش مى رسد و مسیر بسیارى از انحرافات جنسى و اخلاقى و اجتماعى بسته مى شود. به نظر وی واژه ی meta نه به معنای (پس از) یا (ما بعد) بلکه باید به معنای (ترانسندنتال یا استعلا یا فراسوی -نه به معنای beyond-) فهمیده شود و همچنین واژه ی phusis یونانی همانی نیست که در فرهنگ رومی و لاتین physica تبدیل شد چرا که فوزیکا به معنای شناسایی طبیعت است در حالی که واژه ی phusis یونانی که از ریشه ی phuein به معنای پدید آمدن و رشد یافتن است، دقیقا به معنای هستی است.

در غرب در زبان لاتین دو لفظ برای عقل است، یکی«رتیو» مثل (ration) یعنی جیره و حسابگر، این عقل جزئی است، دیگری (intellect) که عقل کلی است. یکی از بزرگترین خسارتهایی که ما کردیم، این بوده که مرکز فلسفهی اسلامی از حوزهی علمیه به مناطق مختلف منتقل شده است. بریه، امیل، (۱۳۷۴)، تاریخ فلسفه (جلد نخست: دوره یونانی)، ترجمه: علیمراد داودی، تهران» مرکز نشر دانشگاهی. با عرضهٔ پرسشهای معاصر به فلسفهٔ اسلامی میتوان به پویایی و روزآمد بودن این فلسفه کمک کرد. در حکمت متعالیه، سه منبع معرفت، یعنی وحی و عقل و شهود معنوی یا مکاشفۀ عرفانی، به هم پیوند خوردهاند.

قطعا ارزش دارد و ارزش آن مادی نیست، بلکه معنوی است. ناگفته نماند که اگر قدم به زمین فلسفه نهادید، باید به چالش کشیده شدن افکارتان، ارزشهایی که با آن رشد یافتهاید، عناصر سازنده هویتتان و … بروز عدم رضایت نسبت به دیدگاه های تنگ و محدود درباره فلسفه گاه اجتناب ناپذیر است. ، بحث درباره فلسفه ایدآلیستی یونانیان را کمی بیشتر بسط دهیم. گاتری، دبلیو. کی. سی، (۱۳۷۸ الف)، الیاییان: پارمنیدس، زنون، ملیسوس (مجموعه تاریخ فلسفه یونان)، ترجمه: مهدی قوام صفری، تهران: انتشارات فکر روز.

کاپلستون، فردریک، (۱۳۸۵)، تاریخ فلسفه (جلد یکم: یونان و روم)، ترجمه: سید جلالالدین مجتبوی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش. به عبارتی، فلسفه با جهان حقایقثابت سروکار دارد و هنر با جهان متغیر، اما ارسطو هنر را به نفع فلسفه سرکوب نمی کند؛ کاری که افلاطونانجام داد. برای ارسطو فلسفه و هنر (علی رغم اختلافی که در منشا و غایتدارند)، هدف مشترکی را دنبال می کنند و آن را تامل درهستی و بازنمایی حقیقت میداند. ممکن است در برخی موارد به قول بسیاری از مفسران (و از جمله اردشیر روتُنجی وادیا)، فلسفه وی از افلاطون جدایی نداشته باشد، اما واقعیت این است که روشی که وی به کار میگیرد، موقعیتهایی را برای وی (در مقام فیلسوف و رویکردهای او) به وجود آورده بود که مسلماً افلاطون نمیتوانسته آنها را دریابد تا به اهمیتشان پی ببرد.

یعنی هم درباره «صورت»های عقلی ارسطویی که به نوعی ملهم از «مُثُل» افلاطونی است، صحبت کنیم و هم درباره «شهر ـ دولت»های یونانی؛ و بالاخره اینکه تا حدی که امکانش باشد، با ایده ارسطو در خصوص اهمیت زندگی سیاسی آشنا شویم. وقتي انسان مورد حلالي براي ارضاي اين غريزه و خاموش كردن اين آتش سوزان داشته باشد، ديگر فكرخيانت به نواميس ديگران و آلوده شدن به گناهان ديگر ( از قبيل لواط واستمنا ) از سرش بيرون مي رود. پاسخ این است که معمولاً اینگونه مسائل را نیز در علمی مورد بحث قرار میدهند که موضوعش مطلق است و احکام (عوارض ذاتیه) موضوع مطلق را به این صورت تعریف میکنند: احکامی که برای ذات موضوع ثابت میشود، قبل از آنکه مقید به قیود علوم جزئی گردد.

اکنون وقت آن است تا کمی هم درباره نظریات سیاسی ارسطو و نحوه درک او از هستی اجتماعی (خصوصاً در مورد روابط گروههای متفاوت اجتماعی با «قدرت») صحبت کنیم. درباره عنوان شهروند شک دیگری باقیست. آیا فقط آنان که در اداره امور عمومی شرکت دارند، شهروند به شمار میآیند، یا آنکه کارگرانِ دستی نیز میتوانند دارای این عنوان شوند؟ لازم به گفتن نیست که از طریق پس زدن و به حاشیه راندنِ افراد و گروههای اجتماعیِ مختلفی که از نظر ارسطو «شهروند» به شمار نمیآیند، عملاً با خودِ مفهوم تنگنظرانه «شهروند» مواجه میشویم.

یعنی به نظر میرسد همانگونه که ارسطو «صُور» فلسفیِ خود را بر اساس «مُثُلِ افلاطونی» برپا میدارد، شهر و یا جامعه مطلوباش هم از درونِ نقد و بررسی جامعه افلاطونی ساخته و پرداخته میگردد. در زمان ما کلمات فراغت و تفریح به طور مترادف به کار می روند و هر دو تقریبآ یک معنی دارند. از این رو، از حکومت دموکراسى حمایت مى کند، چون عمده افراد هر جامعه را طبقه متوسط آن تشکیل مى دهند تا از یک سو، نخبگان عقلى، علمى یا مالى و یا از سوى دیگر، فرومایگان و فقیران.

از طرف دیگر، ارسطو چنان به اهمیت جهان محسوس و امکانات سکونتگاهیِ «عقل» در آن، در مقام «خانه امرکلی» باور داشت که جداً تلاش میکند تا در جهان تجربی به ویژگیهای دیگر موجوداتِ عالم هستی توجه نشان دهد و ویژگیهای هر یک را به عنوان وضعیت هستی شناسانهشان معرفی کند. از دیدگاه اسلام، ماهیت ازدواج یک قرارداد و پیمان با شرایطی ویژه است. تفاوت مبنایی میان افلاطون و ارسطو درباره مفهوم هنر این است که از نظر افلاطونهنر نمی تواند انسان را به دانش و معرفت حقیقی برساند و به اصطلاح هنر معرفت آفرین نیست؛اما ارسطومعتقد است که شعر به ویژه تراژدی میتواند انسان را به معرفت و شناخت برساند.

به بیانی، از آنجا که «صور» با «مُثُلِ» افلاطون مقایسه شده است، میتوان در بسط این مقایسه گفت اینکه «تصور» اشیاء یا موجودات در ذهن ما وجود دارند، نه به دلیل مقدم بودن عالم مُثُل بر جهان تجربی بلکه بر عکس به این دلیل است که ما اول چیزها را در جهان تجربی میبینیم، و سپس خصوصیات ویژه آنها را به وسیله «عقلی که از قدرت تشخیصِ آن ویژگیها برخوردار است»، شناسایی میکنیم؛ وانگهی نه تنها میتوانیم در عالم ذهن، آنها را به یاد آوریم، بلکه حتا میتوانیم آنها را به صورت ترکیبی عجیب و غریب از چیزهایی که قبلاً دیدهایم، از راه قوه مصوره (متخیله)، در عالم تخیل به تصور درآوریم؛ اما برای چنین اتفاقی، نخست ما به جهان محسوسی نیازمندیم که واقعیتِ آن از سوی قوای حسی تأیید شده باشد و دوم آنکه این تأیید حسی، مقدم بر تصور ذهنی ما باشد.

وگرنه نمیتوانیم تصویرش را در ذهن به تخیل درآوریم و … « ارسطو “مُثل” افلاطونی را انتقاد و رد میکند ولی آنچه خودِ او تحت عنوان صور به میان میگذارد با مثل فرقی ندارد. در مقابل ارسطو مخالف سرسخت ایده افلاطونی است و وجود زیبایی آرمانی (یاایده آل) را بیرون از زندگی زمینی رد می کند. یعنی اگر او را با افلاطونی که به زبان استعاره فلسفهاش را بازگو کرده است، مقایسه کنیم، درمیبابیم که میل شدیدی در ارسطو وجود داشته است تا عاری از ابهام سخن بگوید و به همین دلیل «اجزاء» در فلسفه ارسطو از اهمیت بالایی برخوردارند.

از اینرو خواهی ، نخواهی از فلسفه افلاطونیِ مبتنی بر عالم مثل یا عالم حقیقتی که بر کلیات تکیه زده است، بسیار متفاوت است. سخن حجاب: خود را مثل بهار زیبا نکن تا پائیز روزگار در تو خزان نکند. اما وی پیش فرض مهم واساسی افلاطون درباره توضیح حقیقت را که نظریه مثل وی بود از پایه نفی و رد کرد و آنرا محصول اوهام وخیالات افلاطون می دانست. زیرا اگر چه وی در اینجا از فرایند «اجتماعی» بودنِ قدرت ناطقه و یا قدرت تعقل، در شکل گیری خانواده و یا کشور پرده برمیگیرد، اما به دلیل همان نگرش تاریخیِ«غایتگرایانه»ای که دارد (و همانگونه که دیده شد در فلسفه هم خود را ملزم به پاسخ به آن دیده بود)، به سرعت از اصل «اجتماعی بودن قدرت ناطقه (و یا) قدرت تعقل» که بر اساس دقت علمیِ خویش بدست آورده بود، دور میشود و قلمرو اجتماعی ـ سیاسی انسان را تحت شعاع همان «غایتگراییِ» برخاسته از فلسفه خویش قرار میدهد.

بر این اساس، اگر فلسفهی ازدواج، نجات و رستگاری بیان میشود، باز هم به عنوان فلسفه و چرایی دوم است. همانطور که در خصوص ماهیت درختان میتوان به «ریشه» داشتن و یا شاخ و برگ و … همانطور که در بحثهای پیشین دیدیم، علاقة یونانیان از زمان سقراط به بعد، معطوف به کشف ماهیت «معرفت» شد. همانطور که در بحثهای پیشین دیدیم، علاقه یونانیان از زمان سقراط به بعد، معطوف به کشف ماهیت «معرفت» شد. اما واقعیت این است که همانگونه که در قلمرو فلسفه هم دیدیم، ارسطو به دلیل نگاه کارکردگرایانه و عملیای که دارد، ماهیت انسان را در عرصه زندگی اجتماعیاش، مبتنی بر «اجتماعی» بودن او میبیند.

و چنانچه در همان بحث دیدیم، هرچند نقد دموکراسیِ آتنی میتوانست هدف اصلیِ افلاطون باشد اما خودِ وی با تبعید شاعران و هنرمندان (از مدینه فاضله یا همان جامعه ایدهآلش) به نوعی دیگر دچار خشونت میشود. اگر فرایند تاریخیِ «تحول فلسفه» را دنبال کنیم، به نظر میرسد، فلسفه، همراه با ارسطو، وارد مرحله جدیدی میشود. پس وقتی ما مشاهده میکنیم که دو نفر در امور انتزاعی اختلاف دارند و یکی امری را اثبات میکند و دیگری آن را نفی میکند، نباید بپنداریم که اختلاف آنها واقعی است، بلکه باید توجه داشته باشیم که ممکن است آنکه درصدد اثبات چیزی برآمده برای آن معنایی را در نظر گرفته و کسی که آن چیز را نفی میکند، معنای دومی را برای آن در نظر گرفته باشد و چهبسا هر دو نظریه صحیح باشند.

اگر به یاد داشته باشیم از نظر افلاطون (بحث شماره ۴)، جامعه آرمانی، جامعهای است که به دست فلاسفه اداره شود، ضمن آنکه ظاهراً وی تلاش داشت تا با طراحی جامعه مطلوبش از تکرار حادثه شومی که بر سر سقراط آمده بود، جلوگیری کند. زیر نظر سَروِپالی راداکریشنان، ترجمه جواد یوسفیان ، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم ۱۳۸۲ استفاده شده است. استیس، والتر ترنس، (۱۳۸۵)، تاریخ انتقادی فلسفه یونان، ترجمه: یوسف شاقول، قم: انتشارات دانشگاه مفید. بنابراین هر صورتی با مادهای همراه است، مگر صورت محض که همانا “خدا” یا “روح الاهی” است » (تاریخ فلسفه شرق و غرب، ۱۳۶۷: ص ۷۱).

دیدگاهتان را بنویسید